سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

رضویّون

کانون دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهد، در سال 1389 تأسیس گردید. این وبلاگ وابسته به این کانون، و محلی است برای هم افزایی فعالیت ها و ایده های قرآنی. ان شاء الله بتوانیم قدمی مؤثر در راه ترویج «انس با قرآن کریم» برداریم.

اون روز ....

 

اکثر ما آدما به دلایل گوناگون علاقه ای به نوشتن خاطرات نداریم شاید منم یکی از همین آدما باشم اما معتقدم لحظه لحظه زندگی خاطرست که هر لحظه صفحه ای ازش ورق
می خوره. جمعه یک روز پاییزی بود. بر اساس علاقه درونیم به مزار شهداء، هر از چندی که شزایط پیش میومد میرفتم بهشت رضا. اون روز از شب قبلش با جواد و یا احمد (جواد خسروی و احمد محمدیان هم اتاقیام در مشهد) برنامه ریخته بودیم که فردا بریم اونجا. جواد اون روز رفته بود حرم شایدم نرفته بود و با هم بودیم دقیق یادم نیست اما قبل رفتن به حرم به سمت جمعه بازار کتاب حرکت کردم. اونجا که رسیدم طبق معمول در بین کتابا پرسه می زدم تا اگه کتابی به چشمم بیاد بخرم. چند دقیقه ای توی بازار می چرخیدم اما کتاب درسی نخریدم. همین طور که کتابا رو نگاه می کردم رسیدم به آخر جمعه بازار و آخرین کتابفروشی که مربوط به کتب مهندسی و برق و کامپیوتر بود. یهو در  بین کتابای مهندسی یه کتاب کوچک نظرمو جلب کرد. «پرنده آسمان میمک» که زندگی شهید مهدی میرزایی رو نوشته بود. در همون لحظه دلم شکست با خودم گفتم الهی بمیرم که تو شهید در بین این کتابای مهندسی غریب باشی. کتابو خریدم. داشت دیر میشد سریع خودمو به حرم پیش جواد رسوندم. با هم رفتیم سوار اتوبوسای بهشت رضا شدیم. مثل همیشه وقتی اونجا رسیدیم سر مزار برخی از شهدا نشستیم و فاتحه خوندیم و بعدش بین قبر شهداء کمی قدم زدیم. فکر می کنم چهل و پنج دقیقه یا یک ساعتی شد که اونجا موندیم. داشتیم میرفتیم که بریم سوار اتوبوسا بشیم و برگردیم از همون قبر اولی که اومده بودیم به همون سمت داشتیم برمی گشتیم که یهو نگام به یه قبر افتاد. حرکتمو کم کردم با خودم گفتم وای خدا این چرا اینقده برام آشناست. دو ثانیه نگذشت گفتم: جواد؟ جواد صبر کن. این خیلی برام آشناست. جواد برگشت همون طوری که محو عکس شهید شده بودم ناخود آگاه کتابی که از جمعه بازار خریده بودم رو در آوردم یه نگاه بهش انداختم دیدم این شهید همین شهیدیه که کتابشو خریدم. اون لحظه خیلی برام زیبا بود و زیبا خواهد بود. این یکی از بهترین خاطرات دوران دانشجوییم در مشهده. اون لحظه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم...

 


معبود مهربانم شکر....

کاش من هم یک بچه آهو می شدم...

پشت تموم داشته ها خدایی هست که وجودش جبران تموم نداشته هاست.

مهربان معبودم ببخش مرا که گاهی ساده دلت را می شکنم اما تو ....

عرض سلام دارم خدمت دوستای اما رضا(ع)

اگه هیچی ندارم ولی تموم افتخارم اینه که چندی مجاور امام رئوف بودم.

لطف خدا شامل حالم شد و بعد از چند ماه پیگیری، پایان نامه کارشناسیم که با نمره بیست دفاع شده بود

مجوز چاپش از وزارت فرهنگ اومد و چند روزی میشه که چاپش تموم شده و این چیزی جز لطف خدای مهربونم نیست

چرا که من خودمو خوب میشناسم و در حدی نبودم که این چنین لطفی حقم باشه فقط فقط کار خدا بود.

خوشحالم و از خداوند سپاس گذارم. از خانواده ی عزیزم که وجودشون لازمه ی وجودم هست

و همچنین دکتر محمدصادق علمی که خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم کمال سپاس رو دارم.

 براتون آرامش واقعی و سلامتی رو آرزو می کنم. در پناه حق. داداش کوچکتان مسعود طالبی مقدم


کتاب دوستی با خدا از منظر قرآن کریم


این واقعه رو هیچ وقت فراموش نمیکنم

این مطلبو توی وبلاگ خودمون زدم فکر کردم بد نیست که توی وبلاگ رضویون هم بزنم

دیشب رفته بودم خرید یه صحنه ای رو دیدم که خیلی واقعاً درد آور بود.

در حین خرید یه زن و مرد وارد اون جا شدن سه تا بچه داشتن یکی از بچه هاشون بزرگ تر از بقیه بود حدود 10 سال داشت. از همون اول نظرمو به خودشون جلب کرده بودن. از حرکتاشون فهمیدم همشون لال ند به جز همون بچه ی ده سالشون.

می خواستند برای ماه رمضون وسایل بخرند از حرکاتشون فهمیدم پولشون خیلی کمه. خیلی سخت بود برنج برداشته بودند وقتی قیمتشو پرسیدن خانومه رو به شوهرش کرد و دستشو گذاشت رو دهنش. بعد شوهرش برنجاشو گذاشت سرجاش. برام خیلی سخت بود که دیشب این اتفاق جلوی چشای من افتاد. اون لحظه دوست داشتم هیچ وقت روی زمین نبودم. ادامه ی ماجرای دیشبم خیلی تلخ تره. وقتی رفتند که پول وسایلشونو بدن فروشنده فروشگاه دسش اومده بود ماجرا از چه قراره. اون بیچاره هم چهرش سرخ شده بود. وقتی خواستند برن بیرون فروشنده گفت اشکال نداره برنج بردارین هرچی که پول بدین خوبه. تا اینو گفت. زن و شوهره و بچه هاش داشتند بال بال میزدند از خوشحالی. مرده اینقده تشکر می کرد که بی حساب بود. فروشنده متوجه حرکاتشون نمیشد پسره 10 سالشون براش ترجمه می کرد. آخرش مرده یه حرفیو هی می گفت بچش ولی ترجمه نمی کرد. تا سه بار هی تکرار کرد. آخرش بچه گفت ما 6نفریم که 5 تامون لالیم فقط من می تونم صحبت کنم اون بچه اینقدر سختش بود اون لحظه که این حرفو بزنه وقتی که گفت دیگه از خجالت نگاه هیچکی نکرد.

این واقعه رو هیچ وقت فراموش نمیکنم به خصوص نگاه های معصومانه ی اون بچه رو.

ماه رمضان نزدیکه هواسمون به نیازمندا و فقرا باشه که واقعا بیش از پیش به کمک نیازمندند


روز جوان به تمام جوانان ایران زمین مبار ک باشه

سالروز ولادت با سعادت فرخ لقای نگارخانه عاشورا

حضرت علی اکبر(علیه السلام) خجسته باد

 

ای که باروی چو ماهت، دلربای عالمینی

بانگاهی عاشقانه، قبله جان حسینی

یوسف آل عبائی، قبله دلهای مایی

ای علی دوم عشق، حیدر کرببلائی

 

روز جوان به تمام جوانان ایران زمین مبار ک باشه

 


سلام بر دوستان رضویونی

سلام بر دوستان رضویونی عزیز

ابتدائاً خوشحالم که به جمع رضویون پیوستم. از اون مهمتر اینکه در جمع کسائی هستم که نام وبلاگشون به نام امام مهربونمون حضرت رضای عزیز هست

از داداش مهربونم آقای هادی فرخنده عزیز هم خیلی خیلی ممنونم....

فعلاً بای