سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

رضویّون

کانون دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهد، در سال 1389 تأسیس گردید. این وبلاگ وابسته به این کانون، و محلی است برای هم افزایی فعالیت ها و ایده های قرآنی. ان شاء الله بتوانیم قدمی مؤثر در راه ترویج «انس با قرآن کریم» برداریم.

داستان واقعی

( دعای مستجاب) 

خدایا مرا به خاندانم بر نگردان.  این دعایی بود که هند از همسرش عمرو بن جموح، قبل از شرکت در جنگ شنید.عمرو کسی بود که سه پسرش در کنار پیامبر ص می جنگیدند و حال خودش نیز با پای لنگش میخواست به کمک آنان رود. تمام خویشاوندانش یک به یک می آمدند تا او را منصرف کنند. چون با آن پای لنگ و جود سه پسر دیگر شرکت در جنگ بر او واجب نبود. اما او آرزوی شهادت داشت.به نزد پیامبر ص رفت و موضوع را عنوان کرد. پیامبر ص نیز فرمود برتو واجب نیست. اما با دیدن عشقش به شهادت، فرمود: بگذارید برود. آرزوی شهادت دارد. شاید خداوند نصیبش کند.

زیبا ترین صحنه های جنگ، صحنه های جنگیدن عمرو با پای لنگش با کفار بود‌. پسرش هم در پشت سرش میجنگید.وهردونیزشهیدشدند.پس از جنگ هند 3جنازه بروی شتر داشت که میخواست به مدینه باز گرداند و در آنجا دفن کند. اما شتر تکان نمیخورد و به سمت مدینه قدمی بر نمیداشت. اما به سمت احد حرکت میکرد!هند هر چه تلاش کرد نتوانست حیوان را به سمت مدینه بکشد. علت را از پیامبر ص جویا شد.پیامبر ص پرسیدند:شوهرتوقتی به احد می آمد چیزی گفت؟هند گفت: شنیدم که گفت خدایا مرا به خاندانم برنگردان.!!پیامبر ص فرمود: پس همین است. دعای خالصانه این مرد شهید مستجاب شده است.در میان شما انصار افرادی هستند که اگر خدا را به چیزی بخوانند و قسم بدهند، خداوند دعای آنان را مستجاب میکند. شوهرت یکی از آنان بود.سه جنازه با نظر پیامبر ص در احد دفن شدند. آنگاه پیامبر ص فرمودند: این سه نفر در آن جهان در کنار هم خواهند بود.هند نیز از پیامبر ص خواست تا دعا کنند او نیز در کنار آنان قرار گیرد.

منبع: کتاب داستان راستان صفحه 267

 


صمیمی با پروردگار

بخشی از یکی نیایش های جانگداز از دکتر چمران:

آرزو داشتم که تجلی صفات خدایی را در همه جا و همه کس ببینم جمال و جلال و کمال و علم و خلاقیت و عشق و محبت و اخلاص و انسانیت را در مدار زندگی بیابم

آرزو داشتم چه آرزوهای دور و دراز چه آرزوهای طلایی که احساس می کنم همه اش خاک شده

اکنون ناامید و دلشکسته دست از آرزو برداشته ام و تسلیم قضا و قدر شده ام 

خوش دارم که زمین زیراندازم و آسمان بلند رو اندازم باشد و از زندگی و تعلقات آن آزاد گردم

خوش دارم که مرا بسوزانند و خاکسترم را به باد بسپارند تا حتی قبری در این زمین اشغال نکنم

خوش دارم هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس از غمها و دردهایم آگاهی نداشته باشد هیچ کس از راز و نیازهای شبانه ام نفهمد هیچ کس اشکهای سوزانم را در نیمه های شب نبیند هیچ کس به من محبت نکند هیچ کس به من توجه ننماید

جز خدا کسی را نداشته باشم جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم جز خدا انیسی نداشته باشم جز خدا به کسی پناه نبرم

می خواستم از زیر بار مسئولیت بگریزم مسئولیت تحمل درد و غم تنهایی می خواستم که درد را با معجزه عشق به لذت تبدیل کنم می خواستم انیسی خدایی بییابم و تنهایی خود را در وجود او به عبادت بپردازم می خواستم قلب شکسته ام را به او بگشایم و او با پنجه های لطیف رحمتش بر شکستگی های قلبم مرحم بگذارد می خواستم اشک را که عصاره وجود من است تقدیمش کنم و او با سر زلفش دیدگان اشک آلودم را پاک کند

ای خدای بزرگ آنچنان عشق خود را در دل ما جایگزین کن که جایی برای دیگری نماند آنچنان روح ما را تسخیر نما که هوای دیگری نکند آنچنان همه هستی ما را از وجود خود پر کن که از همه کس و از همه چیز بی نیاز باشیم.

آنقدر به ما معرفت ده که جز تو کسی را نپرستیم آنقدر به ما عزت ده تا در برابر هیچ طاغوتی به زمین نیفتیم آنقدر به ما شجاغت ده که در مقابل هیچ ظالمی تسلیم نشویم

خدایا!مرا ببرـ

خسته شده ام-