سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

رضویّون

کانون دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهد، در سال 1389 تأسیس گردید. این وبلاگ وابسته به این کانون، و محلی است برای هم افزایی فعالیت ها و ایده های قرآنی. ان شاء الله بتوانیم قدمی مؤثر در راه ترویج «انس با قرآن کریم» برداریم.

نیاز به قرآن

شب در منزل یکى از تجار محل، روضه بود. شب گرمى بود. و در آن شب، حوض آب و فواره و گل‏ها و رقص ماهى ‏ها، مرا به خلسه اى کشانده بود که خواب شیرینى را بر پلک‏هایم مى‏ پاشید.

 کامل مردى پُر شور بالاى منبر بود... یادم نمى ‏رود با حرکت دست‏ها و فریادها و حالت‏هایش آنقدر از قرآن گفت که پس از مدت‏ها بیزارى و خستگى شوق تازه ‏اى در من رویید؛ شوق آشنایى با قرآن، قرآنى که آن شب با تلقین‏ها در من بزرگ شده بود. قرآنى که او مى ‏گفت کلید هر بن‏ بست و راهنماى هر تنگناست.

 وقتى به منزل بازگشتم قرآن را برداشتم تا از نزدیک ببینم. قرآنى بود با ترجمه ‏اى که اسمش را ترجمه‏ ى مرمرى گذاشتم. مر او را گفتیم. مر قرآن را فرستادیم...

 راستى که دلم سوخت. این چه ترجمه ‏اى است؟! گاهى شک‏ها بالاتر مى ‏آمدند. اصلاً این چه قرآنى است؟ همین کلید پیروزى است؟ همین ضامن عظمت مسلمان‏هاست...؟

 آن همه شور که همراه تلقین‏ها در من سر کشیده بود و همراه صداى آب و زمزمه‏ ى ریز فواره‏ها و رقص ماهى ‏ها که از آب بیرون مى‏ پریدند، در من دویده بود، آن همه شور در من خشکید و براى بار دوم قرآن را کنار گذاشتم.

 ولى این مرتبه، کنجکاوى بیشترى داشتم که حتى مرا به عربى کشاند.

 شاید دو سه سال گذشت. سال‏هایى که دوره‏ ى تولد من بود. در این سال‏ها جریان‏هایى در من گذشت و فکرهایى در من شکوفه داد. فکرهایى که اکنون از آن یاد مى‏ کنم، آن روزها به این روشنى نبودند که اکنون مى‏ نویسم ولى طرح‏هایى بودند که به همین نقش کنونى جان مى ‏دادند و حرف‏هایى بودند که مرا آماده مى‏ کردند.

 در این سال‏ها، منى که دو بار از قرآن سر خورده بودم، آن چنان نیاز به قرآن را یافتم که از نفس کشیدن ضرورى ‏تر. من خودم را شناختم که از خاک و گلم و از گربه بیشترم.

 مى‏ دیدم من با جهان و با آدم‏ها رابطه دارم. من در دنیاى رابطه‏ ها هستم.

 این رابطه‏ ها براى من آن‏چنان عینى شکل مى ‏گرفت که هر حرکتم با وسواس همراه مى‏ شد. چگونه راه بروم؟ چگونه نگاه بکنم؟ چه بخورم؟ چه وقت بخورم؟... من در کوچک‏ترین حرکت، بزرگ‏ترین رابطه‏ ها را احساس مى کردم. و در این رابطه‏ ها دنبال ضابطه و دستورى بودم.

 در این جهان که علم، نظامش را تجربه کرده بود، نمى ‏توانستم ولنگار باشم. نمى ‏توانستم شلنگ و تخته راه بیندازم. رابطه ‏ها، به ضابطه‏ اى نیاز داشت.

 این ضابطه از کدام منبع تأمین مى ‏شود؟

 از علم؟

 یا از غریزه؟

 علم انسان و دانش‏هاى او با تمام وسعتش هنوز آن‏قدر ناچیز و محدود است که نمى ‏تواند بگوید در هر حرکتى، چه رابطه‏ هایى هست. در حرکت دست، با دورترین ستاره. در حرکت الکترون‏هاى مغز، با رنگ برگ‏ها و خاصیت خوراکى ‏ها... این حرکت‏ها و این رابطه ‏ها هنوز شناسایى نشده ‏اند تا ضابطه‏ هایش به دست برسند.

 و غریزه هم در انسان مثل غریزه ‏ى حیوانات دیگر نیست که او را تأمین کند و رابطه‏ هایش را کنترل نماید.

 با این توجه، ضرورت وحى مطرح مى ‏شد. کتاب مفهوم عمیقى به من مى‏ بخشید.

 هیچ دیده‏ اى که در خانواده‏ هاى فقیر ماشین آب میوه‏ گیرى و یا رختشویى، چگونه مطرح مى ‏شود. همین که بچه‏ هاى فضول مى‏ خواهند به برق وصلش کنند، همه دستپاچه مى ‏شوند که صبر کن. بیا کنار. دست نزن تا داداش کتابچه را ببیند. دستورش را بخواند. ماشینى که نظام دارد، نمى ‏توان همین‏طور به آن دست زد و با آن رابطه بر قرار کرد. علم مى ‏خواهد. کتاب مى ‏خواهد.

 این نظام وسیع‏تر براى من این‏گونه طرح مى‏ شد. و ضرورت وحى این گونه احساس مى ‏شد. منى که دو بار از قرآن رمیده بودم، اکنون به قرآن روى مى ‏آوردم. و این بار سوم، رابطه‏ ام با قرآن، از رابطه ام با قلبم، با نفسم نزدیک‏تر بود. و این نه یک حرف که یک احساس بود. آخر من مى ‏توانستم بدون قلبم چند ثانیه زنده باشم؟

 ولى بدون قرآن (دقت شود) نمى ‏دانستم چگونه زنده باشم و براى چه زنده باشم و همین ثانیه‏ ها را چگونه بگذرانم؟ این احساس، انس عمیقى را در من سبز کرد. این ضرورت، مرا با قرآن پیوند زد.

 اکنون با صراحت مى ‏گویم، قدم اول، شرط اول، براى برخورد با قرآن همین احساس، همین درکِ ضرورت است.

منبع: آیه های سبز، ص123 (عین صاد)