سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

رضویّون

کانون دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهد، در سال 1389 تأسیس گردید. این وبلاگ وابسته به این کانون، و محلی است برای هم افزایی فعالیت ها و ایده های قرآنی. ان شاء الله بتوانیم قدمی مؤثر در راه ترویج «انس با قرآن کریم» برداریم.

فراخوان مقاله

به نام خدا

برا اولین بار ی مقاله به همایشی ملی ارسال کردم .... حالا نتایج همایش اومده ... پنج نفر از برنده ها داوران همایش بودن ... تعدادی هم از دانشجویان این اساتید ... حالا به نظر شما بازم مقاله برا همایش های علوم قرآن و حدیث ارسال کنم؟؟؟؟

یا اصلا تلاشی برا نوشتن مقاله داشته باشم؟؟؟

جالب بود که من برا این مقاله تقریبا ی سال و نیم تلاش کرده بودم ...

این ی درد دل تحقیقاتی بود ..... اینطوری نسل جوان رو جذب قرآن و حدیث میکنن....


روز دانشجو

 سلام دوستان ....

روز دانشجو مبارکتون باشه ..........

یاد زمانی که دانشجو بودیم .....

دانشکده سر در ورودی ی پرچم بزرگ زده بود. روش نوشته بودن

« روز دانشجو را به اساتید ، مسئولین و دانشجویان تبریک می گوییم.»

یاد روزی که فقط ی جعبه شیرینی برا 100 دانشجوی دانشکده کرفتن................

یاد روزی که دو تا از دانشجویان خودجوش تو خوابگاه خواهران ی قطعه کاغذ( از اون کاغذایی که برا برچسب حجاب شیشه خوابگامون زدیم ) که روش ی بیت از حافظ نوشته بود با دو تا شکلات رو داخل ی لنگ از کفشامون که تو پیلوت خوابگاه بودگذاشتن که صبح روز دانشجو رو باشادی شروع کنیم. (فکر کنیدمن سه جفت کفش داشتم)

امروز دوباره ازشون تشکر می کنم... ممنون خانم جعفر زاده ..ممنون خانم رحیمی..

امروز روز دانشجوست ...... روزتون مبارک ....



تسلیت

به نام حق

چه گویم ؟؟؟

از مناکه قربانگاه زائران حرم امن الهی است؟؟؟ ازیمن و حرمت شکنی ماه حرام؟؟؟  از غزه و کودک کشی؟؟؟؟ و از سوریه و عراق قتل شیعیان/

مولای من ، صبر تا کی ؟؟؟ جانمان به لبمان رسیده ... و خسته از کشتار بی رحمانه مسلمانان بدست کفار  ... تا به کی فعفوا واصفحو ....

خدایا ... خودت گفتی إن الله شدید العقاب ....

.

.

.

پروردگارا....

آیا آن زمان نرسیده که منجی عالم بیاید؟؟؟آیا دنیا پر از ظلم و جور نشده ؟؟؟

 

خدایا با تمام وجود فریاد می زنیم         

                    اللهم عجل لولیک الفرج ....




تاریخ دانشکده علوم قرانی 3 - نشریه پناه

به نام خدا

سلام به دوستان

سال 83 نشریه پناه رو راه انداختیم ... صاحب امتیازش بسیج دانشجویی بود... مدیر مسئولش اقای سید حسن موسوی و سردبیر خانم عذرا طباطبایی حکیم... شورای نویسندگانشم دوستان بسیجی بودند...و اقای سید الحسینی هم مدیر اجرایی.. هزینه اشم 100 تومان بود همش...

در طول ماه هم دنبال مطالب برا نشریه علمی -فرهنگی- قرانی پناه بودیم ... برامون برکت زیاد داشت ... جدای از اینکه مطالعاتمون بیشتر شده بود مقالات و مطالب خودمون هم چاپ می شد و اعتماد به نفسمون بالا میرفت ...

برای نمونه تو این قسمت از بیان تاریخ دانشکده ی مطلب از شماره 14و15 پناه (سال دوم ابان و اذر 84 ) بیان می کنم.

این مطلب توسط خواهر بزرگوارم خانم رقیه قهرمانی نیک نگاشته شده است:

سیر در آفاق و انفس

امام صادق (ع) فرمودند : فکر و اندیشه ، آئینه خوبیها و پوشاننده بدیها و روشنی بخش دلها و موجب خوشخوئی و سعه صدر می شود. به وسیله تفکر ، انسان به صلاح روز رستاخیز و پایان کارش آگاه می شود و بر علم و دانشش افزوده می گردد و هیچ عبادتی بالاتر از تفکر نیست. رسول خدا (ص) فرمودند یک ساعت تفکر بهتر از ی سال عبادت است و تنها کسانی به این مقام می رسند که خداوند انان را به نور معرفت و توحید ، ویژگی داده باشد .

تفکر اساس تعالی و تکامل مادی و معنوی انسان است و او را از بسیاری موجودات متمایز می سازد . تفکر انسان را از مرحله احساس به مرحله تعقل میرساند و از مرتبه حیوانی به مرتبه انسانی سوق می دهد. ....

این قسمتی از نوشته ایشونه ...

فکر کنم پناه قدیم تبدیل به وبلاگ رضویون شده.....


تاریخ دانشکده علوم قرانی(2)

به نام خدا

این بار از فعالیت بسیجی های اون سال ها می خام بگم ....

بسیج دانشجویی دانشکدمون فعال ترین دفتر بسیج حوزه و ناحیه امام علی (ع) بود ... و به همین خاطر و هم به دلیل نام دانشکده همیشه مراسمات کانون قران و عترت ناحیه اینجا برگزار می شد... منظورم همایش و مسابقه سالانه کانون قران و عترت بود که اول استانی بود و بعد کشوری و بهترین قسمتش این بود که تو مرحله استانی این دانشکده ما بود که میزبان بود... یادش بخیر ... مسابقات شامل اذان و ابتهال و دعا خوانی و مدیحه سرایی و .. بود که همیشه ماه مبارک رمضان و شب میلاد امام حسن مجتبی برگزار می شد...یادش بخیر !!

نمی دونم بعد از ما این همایش و مسابقه بسیجیان کانون قران و عترت هنوز برقراره یا نه؟؟؟


می روم که تو چادرت را در نیاوری

یکی از پرستاران دوران دفاعمقدس، از میان همه ی تصویر های آن روزها یکی را که از همه ی آن ها در ذهنش پر رنگ تر است، اینچنین روایت می کند:

یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی صورت گرفته بود. به طوری که از بیمارستان های صحرایی هم  مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند. اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آنها، وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند، ولی خونریزی شدیدی داشت. مجروحین را یکی یکی به اتاق عمل می بردیم و منتظر می ماندیم تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم.

وقتی که دکتر اتاق عمل این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل و برای جراحی آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم. همان موقع که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم توی اتاق و چادرم را دربیاورم، مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می رویم...

چادرم در مشتش بود که شهید شد. از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم.

.

.

.

.

.

.

کاش همه جان فشانی های هموطنانمان را بخاطر بیاوریم و اینگونه حجاب را زیر پا نگذاریم.... که مسئولین رده بالا به خود اجازه دهند و پا را فراتر بگذارند و به خواننده زن مجوز بدهند ... و یا در فرهنگسرا ها به عنوان خنداندن و جذب تماشگر حرکات موزون را وارد تاتر کنند....


تاریخ دانشکده تربیت مدس یا همون دانشکده علوم قرانی خودمون(1)

بسم الله الرحمن الرحیم

اگه خدا بخواد قصد دارم برخی خاطراتو برا خودمو و خواهران و برادران ورودی 80 تا 82 زنده کنم ... و برای بقیه دانشجویان و دانش آموختگان تاریخ دانشکده رو (البته از سال دوم تاسیسش ) بگم ....

یادش بخیر ....

تازه دانشجو شده بودیم.... گفتیم دیگه پا تو محیط بزرگتر می ذاریم و از دبیرستان میریم دانشگاه.... 20مهر ماه 1382 اولین روز دانشگاه بود... از خوابگاه به سمت دانگاه حرکت کردیم وقتی رسیدیم عظمت دانشکده باعث بهتمون شد.... سر در دانشکده رو هنوز عوض نکرده بودن نوشته بود " مدرسه راهنمایی پسرانه شاهد" ......

برامون مهم کیفیت بود پوزخند

همه دانشجویان تو صحن حیاط بودن و اولین خاطره دسته جمعی دانشجویان رقم خورد......................

باید قبل از ورود به کلاس ها صف می بستیم .....   

یادش بخیر ...... کاریکاتورایی که کشیدیم و یواشکی از تو جای گیره شیشه برد انداختیم تا همه ببینن

یادش بخیر ....



امام رئوف (علیه السلام)

سلام دوستان قرآنی من....

دوران دانشجویی سراسر با خاطرات همراهه چه شیرینش چه تلخش............. و اما بعضیاش خیلی به یاد موندنین که هرچقدر برا خودت مرور ئمی کنی بازم برات تازگی داره ...

خاطره هدیه امام رضا علیه السلام به من از همون دسته خاطراته که هر بار موقع بیانش همون طراوات و تازگی رو برا من به همراه داره ....

رمضان 83  رو به اتمام بود که برخی از  دوستانم  در اعتکاف دانشجویی ثبت نام کردند ... من خیلی دوست داشتم که همراه انها باشم اما خب باید برمی گشتم شهرستان .... اعتکاف از صبح روز چهار شنبه شروع میشد. شب قبلش با دوستان معتکف و بقیه کسانی که می خواستن برای دعای پر فیض توسل شرکت کنند راهی حرم شدیم... دلم خیلی گرفته بود ... از مقابل حرم به مادرم صحبت کردم و گفتم به خاطر همراهی خانم برادرم (ایشان  هم از دانشجویان دانشکده بودند که ازدواجشان اولین ازدواج دانشجویی دانشکده بود) امسال معتکف می شم . اما من کارت اعتکاف نداشتم. به دوستانم در این مورد حرفی نزدم فقط گفتم شب با ایشان به خوابگاه برنمی گردم ...

شب های  پاییز بود و هوا بس ناجوانمردانه سرد . هم اتاقیم که معتکف شده بود پتوشو به من داد تا اون شب رو تو حرم سر کنم و سرما نخورم .... من هم پتو به دست صحن های حرم را یکی یکی دور می زدم .... وقتی به خودم امدم دیدم مقابل ضریح امام رضا (علیه السلام) ایستادم ... بغض کردم ... و مثل کودکی با امام رضا درد دل کردم .... گفتم یا امام رضا اگه من امسال معتکف نشم دیگه حرمت نمیام .... چند لحظه بعد خودم از حرفم پشیمان شدم برای همون سرمو پایین انداختم و بیرون اومدم ... و روی یکی از سکوهای بست شیخ بهایی نشستم ... و سرمو به مسحد گوهر شاد تکیه دادم و به حال خودم غصه می خوردم ....

که ناگهان خانم مسنی سراسیمه و دوان دوان به سمت من اومد و گفت تو صحن قدس با کارت دانشجویی کارت اعتکاف میدن... منم خوشحال و خرسند به سمت صحن قدس رفتم اما همین که وارد صحن شدم دو صف طویل دیدم. با حالتی ناامیدانه اخر یکی از صف ها وایستادمو کارت دانشجوییمو از داخل کیفم در اوردم ... نفر جلوی من تا کارتمو دید گفت تو که کارت داری برو جلو و همین طور یکی یکی منو جلو فرستادن تا به اول صف رسیدم و مسوول که کارتمو دید بهم کارت اعتکاف رو دادو منم خوشحال به سمت شبستان نجف آدی ها رفتم... سحری اول با خود معتکفین بود... اما  من فقط ی ساندویچ داشتم ... اما خوشحال بودم ... با دوستان اطرافم صحبت کردم و اشنا شدم .... خستگی پیاده روی به من مستولی شد و خوابم برد ... پس از مدتی دیدم یکی از خادما منو بیدار کرد گفت پاشو سحری بخور گفتم تا اومدم حرفی بزنم ی ظرف غذا بهم داد ... گفتم سحری اول که با معتکفینه ... گفت این غذای حضرته برای تو ، دوستات کنار دستت گفتن امشب مهمان شدی و غذا نداری برا همون این برا تو دادن.....

دعای اون سال اعتکافم رفتن به حج دانشجویی بود که آن هم مستجاب شد و تابستان سال بعد راهی خانه خدا شدم.... اما انچه برای من مهم بود تابستان 84 میلاد پر سعادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) تولد من یکی شده بود و من تولد بیست سالگی خود را در کنار کعبه بودم و پای در عرفات و منی گذاشتم ...

و من هنوز مبهوت این همه مهربانی هستم.