سفارش تبلیغ
صبا ویژن
یک روز، یک حدیث
تلاوت برگزیده
تلاوت برگزیده
ابراهیم عقیلی
ورودی 94


سورۀ انعام | آیه 59
به همراه تحلیل استاد ابوالقاسمی


بارگذاری

-----------------------------------------------
تلاوتهای مورد علاقتون رو به
razavyoon@chmail.ir
ارسال کنید. البته تلاوتهای اساتید
و دانشجوهای خودمون اولویت داره.


.:: بایگانی تلاوت ها ::.
تصویر برگزیده
تصویر برگزیده
-----------------------------------------------
تصاویر خاطره انگیزتون رو به
razavyoon@chmail.ir
ارسال کنید تا تو این بخش قرار بگیره.

با سلام

 از وقتی با خبر شدم قراراست نهم بهمن ماه، سومین مجمع دانش آموختگان برگزار شود، بی صبرانه منتظر فرارسیدن این روز بودم تا بار دیگر بتوانم دوستان عزیزم را زیارت نمایم.

 اما متأسفانه دقیقا دو روز قبل از روز موعود، حادثه ای برایم اتفاق افتاد که از من سلب توفیق نمود و نتوانستم در مجمع شرکت کنم، هر چند که در حکمت خدا شکی نیست و او را بسیار شاکرم ولی از دوستانی که با اصرار من سختی راه را به جان خریدند و در این روز در دانشکده حاضر شدند، صمیمانه تشکر و قدردانی می نمایم.

 از مدیر محترم وبلاگ و دیگر خواهران وبرادرانی که در این گردهمایی شرکت کرده اند،تقاضا دارم، طی گزارش ها و عکس هایی من و دیگر دانش آموختگانی که به دلایل مختلف، نتوانستند در مجمع حضور داشته باشند را بیشتر در جریان برنامه های آن روز قرار دهند تا شاید کمی از دلتنگی مان کاسته شود.

                      التماس دعای مخصوص از همه ی شما عزیزان


کلیدواژه ها: سایر مطالب(5)،

[ چهارشنبه 93/11/15 ] [ 7:45 صبح ] [ بی بی طاهره رحمن پناه (80) ]

یکی از پرستاران دوران دفاعمقدس، از میان همه ی تصویر های آن روزها یکی را که از همه ی آن ها در ذهنش پر رنگ تر است، اینچنین روایت می کند:

یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی صورت گرفته بود. به طوری که از بیمارستان های صحرایی هم  مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند. اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آنها، وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند، ولی خونریزی شدیدی داشت. مجروحین را یکی یکی به اتاق عمل می بردیم و منتظر می ماندیم تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم.

وقتی که دکتر اتاق عمل این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل و برای جراحی آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم. همان موقع که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم توی اتاق و چادرم را دربیاورم، مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می رویم...

چادرم در مشتش بود که شهید شد. از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم.

.

.

.

.

.

.

کاش همه جان فشانی های هموطنانمان را بخاطر بیاوریم و اینگونه حجاب را زیر پا نگذاریم.... که مسئولین رده بالا به خود اجازه دهند و پا را فراتر بگذارند و به خواننده زن مجوز بدهند ... و یا در فرهنگسرا ها به عنوان خنداندن و جذب تماشگر حرکات موزون را وارد تاتر کنند....


کلیدواژه ها:
[ سه شنبه 93/11/14 ] [ 7:9 عصر ] [ منیره سادات حسینی (82) ]

بسم الله الرحمن الرحیم

اگه خدا بخواد قصد دارم برخی خاطراتو برا خودمو و خواهران و برادران ورودی 80 تا 82 زنده کنم ... و برای بقیه دانشجویان و دانش آموختگان تاریخ دانشکده رو (البته از سال دوم تاسیسش ) بگم ....

یادش بخیر ....

تازه دانشجو شده بودیم.... گفتیم دیگه پا تو محیط بزرگتر می ذاریم و از دبیرستان میریم دانشگاه.... 20مهر ماه 1382 اولین روز دانشگاه بود... از خوابگاه به سمت دانگاه حرکت کردیم وقتی رسیدیم عظمت دانشکده باعث بهتمون شد.... سر در دانشکده رو هنوز عوض نکرده بودن نوشته بود " مدرسه راهنمایی پسرانه شاهد" ......

برامون مهم کیفیت بود پوزخند

همه دانشجویان تو صحن حیاط بودن و اولین خاطره دسته جمعی دانشجویان رقم خورد......................

باید قبل از ورود به کلاس ها صف می بستیم .....   

یادش بخیر ...... کاریکاتورایی که کشیدیم و یواشکی از تو جای گیره شیشه برد انداختیم تا همه ببینن

یادش بخیر ....



کلیدواژه ها: خاطرات دانشجویی(19)،

[ دوشنبه 93/11/13 ] [ 6:45 عصر ] [ منیره سادات حسینی (82) ]

یکی از آفتهایی که مانع رشد انسانهاست غفلت و غروره.

 معمولا کسانی که با علوم دین سر وکار دارند بیشتر به این امراض و آفات مبتلا می شوند. استاد عزیز مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی به شاگردانشون سفارش می کردند که گاهی جلو آینه بایستند و خودشون رو موعظه کنند.

نگاه ما به قرآن و حدیث به عنوان یک درس عادی مثل بقیه درسها خیلی می تونه خطرناک باشه. درحالیکه هر کلامی که یاد می گیریم و هر حرفی که می زنیم بر ما حجته. ولی چون به عنوان درس به اون نگاه کردیم به مرور برامون عادی شده و کم کم پرده غفلت جلو چشمامونو می گیره به طوریکه با قرآنیم اما بی قرآنیم. با حدیثیم اما اثری از تاثیراتش در زندگیمون نیست.

سخن کوتاه ، از شما دعوت می کنم حتما حتما سخنان استاد صفایی حائری رو با عنوان غرورها و غفلتها استماع بفرمایید به برکت صلوات بر محمد و آل محمد

قطعه اول

قطعه دوم


کلیدواژه ها:

شب در منزل یکى از تجار محل، روضه بود. شب گرمى بود. و در آن شب، حوض آب و فواره و گل‏ها و رقص ماهى ‏ها، مرا به خلسه اى کشانده بود که خواب شیرینى را بر پلک‏هایم مى‏ پاشید.

 کامل مردى پُر شور بالاى منبر بود... یادم نمى ‏رود با حرکت دست‏ها و فریادها و حالت‏هایش آنقدر از قرآن گفت که پس از مدت‏ها بیزارى و خستگى شوق تازه ‏اى در من رویید؛ شوق آشنایى با قرآن، قرآنى که آن شب با تلقین‏ها در من بزرگ شده بود. قرآنى که او مى ‏گفت کلید هر بن‏ بست و راهنماى هر تنگناست.

 وقتى به منزل بازگشتم قرآن را برداشتم تا از نزدیک ببینم. قرآنى بود با ترجمه ‏اى که اسمش را ترجمه‏ ى مرمرى گذاشتم. مر او را گفتیم. مر قرآن را فرستادیم...

 راستى که دلم سوخت. این چه ترجمه ‏اى است؟! گاهى شک‏ها بالاتر مى ‏آمدند. اصلاً این چه قرآنى است؟ همین کلید پیروزى است؟ همین ضامن عظمت مسلمان‏هاست...؟

 آن همه شور که همراه تلقین‏ها در من سر کشیده بود و همراه صداى آب و زمزمه‏ ى ریز فواره‏ها و رقص ماهى ‏ها که از آب بیرون مى‏ پریدند، در من دویده بود، آن همه شور در من خشکید و براى بار دوم قرآن را کنار گذاشتم.

 ولى این مرتبه، کنجکاوى بیشترى داشتم که حتى مرا به عربى کشاند.

 شاید دو سه سال گذشت. سال‏هایى که دوره‏ ى تولد من بود. در این سال‏ها جریان‏هایى در من گذشت و فکرهایى در من شکوفه داد. فکرهایى که اکنون از آن یاد مى‏ کنم، آن روزها به این روشنى نبودند که اکنون مى‏ نویسم ولى طرح‏هایى بودند که به همین نقش کنونى جان مى ‏دادند و حرف‏هایى بودند که مرا آماده مى‏ کردند.

 در این سال‏ها، منى که دو بار از قرآن سر خورده بودم، آن چنان نیاز به قرآن را یافتم که از نفس کشیدن ضرورى ‏تر. من خودم را شناختم که از خاک و گلم و از گربه بیشترم.

 مى‏ دیدم من با جهان و با آدم‏ها رابطه دارم. من در دنیاى رابطه‏ ها هستم.

 این رابطه‏ ها براى من آن‏چنان عینى شکل مى ‏گرفت که هر حرکتم با وسواس همراه مى‏ شد. چگونه راه بروم؟ چگونه نگاه بکنم؟ چه بخورم؟ چه وقت بخورم؟... من در کوچک‏ترین حرکت، بزرگ‏ترین رابطه‏ ها را احساس مى کردم. و در این رابطه‏ ها دنبال ضابطه و دستورى بودم.

 در این جهان که علم، نظامش را تجربه کرده بود، نمى ‏توانستم ولنگار باشم. نمى ‏توانستم شلنگ و تخته راه بیندازم. رابطه ‏ها، به ضابطه‏ اى نیاز داشت.

 این ضابطه از کدام منبع تأمین مى ‏شود؟

 از علم؟

 یا از غریزه؟

 علم انسان و دانش‏هاى او با تمام وسعتش هنوز آن‏قدر ناچیز و محدود است که نمى ‏تواند بگوید در هر حرکتى، چه رابطه‏ هایى هست. در حرکت دست، با دورترین ستاره. در حرکت الکترون‏هاى مغز، با رنگ برگ‏ها و خاصیت خوراکى ‏ها... این حرکت‏ها و این رابطه ‏ها هنوز شناسایى نشده ‏اند تا ضابطه‏ هایش به دست برسند.

 و غریزه هم در انسان مثل غریزه ‏ى حیوانات دیگر نیست که او را تأمین کند و رابطه‏ هایش را کنترل نماید.

 با این توجه، ضرورت وحى مطرح مى ‏شد. کتاب مفهوم عمیقى به من مى‏ بخشید.

 هیچ دیده‏ اى که در خانواده‏ هاى فقیر ماشین آب میوه‏ گیرى و یا رختشویى، چگونه مطرح مى ‏شود. همین که بچه‏ هاى فضول مى‏ خواهند به برق وصلش کنند، همه دستپاچه مى ‏شوند که صبر کن. بیا کنار. دست نزن تا داداش کتابچه را ببیند. دستورش را بخواند. ماشینى که نظام دارد، نمى ‏توان همین‏طور به آن دست زد و با آن رابطه بر قرار کرد. علم مى ‏خواهد. کتاب مى ‏خواهد.

 این نظام وسیع‏تر براى من این‏گونه طرح مى‏ شد. و ضرورت وحى این گونه احساس مى ‏شد. منى که دو بار از قرآن رمیده بودم، اکنون به قرآن روى مى ‏آوردم. و این بار سوم، رابطه‏ ام با قرآن، از رابطه ام با قلبم، با نفسم نزدیک‏تر بود. و این نه یک حرف که یک احساس بود. آخر من مى ‏توانستم بدون قلبم چند ثانیه زنده باشم؟

 ولى بدون قرآن (دقت شود) نمى ‏دانستم چگونه زنده باشم و براى چه زنده باشم و همین ثانیه‏ ها را چگونه بگذرانم؟ این احساس، انس عمیقى را در من سبز کرد. این ضرورت، مرا با قرآن پیوند زد.

 اکنون با صراحت مى ‏گویم، قدم اول، شرط اول، براى برخورد با قرآن همین احساس، همین درکِ ضرورت است.

منبع: آیه های سبز، ص123 (عین صاد)


من در کودکى خیلى نحس و نق نقو بودم. به هیچ صورت آرام نمى ‏گرفتم. برایم چیزهایى مى ‏خریدند. همه ‏اش را مى ‏خواستم. همه ‏اش را مى ‏گرفتم و با خود مى ‏کشیدم، خسته مى ‏شدم و مى ‏نالیدم. ازم مى ‏گرفتند، گریه مى ‏کردم. برایم نگه مى ‏داشتند بهانه مى‏ گرفتم. خلاصه هیچ راهى براى ساکت شدنم نبود تا اینکه آخر سر به فکر افتادند تا آنچه برایم مى ‏گرفتند غیرمستقیم به من بدهند. در منزل ما زیرزمینى بود با سوراخ‏هایى بزرگ و کوچک، همین که گریه سر مى‏ دادم مى‏ گفتند فلانى برو ببین موش‏ها برایت چیزى نیاوردند و من را راهى مى ‏کردند...

 این خوب به یادم مانده که در کنار سوراخ‏ها یک دانه فندق و یا گردو خودنمایى مى‏ کرد و من همین که اینها را مى ‏دیدم ذوق مى‏ کردم و کلى دلشاد مى ‏شدم. و همیشه از سوراخ موش روزى دریافت مى‏ کردم و نق نق هم نمى‏ زدم.

 شاید تا وقتى که بزرگ شده بودم هنوز خیال مى ‏کردم که موش‏ها برایم فندق مى ‏آورده‏اند و از شما چه پنهان که از موش‏ها خوشم مى ‏آمد و اگر آنها را مى ‏کشتند، ناراحت مى ‏شدم، ولى بعدها فهمیدم که نه بابا موش‏ها فندق نمى ‏آورند که فندق‏ها را هم مى‏ دزدند. من را به خاطر نحسى و بهانه‏ گیرى ‏ام این گونه مى ‏چرخاندند و غیر مستقیم غذایم مى ‏دادند.

 آنچه که ما را در خود گرفته همین واسطه‏ هایى است که به خاطر بى‏ ظرفیتى ما پیش ما گذاشته‏ اند و به خاطر بهانه ‏گیرى ‏ها برایمان تنظیم کرده ‏اند. و این ماییم که باید با تفکر کشف کنیم که اینها فقیرند و چیزى ندارند. موش‏ها، نه اینکه چیزى نمى ‏دهند، که چیزها را هم مى ‏دزدند و از ما کم مى ‏کنند.

 داستان ما چنین داستانى است. به کارمان، به شغل‏مان، به ماشین و دستگاه‏ مان دل بسته ‏ایم و آن را حاکم گرفته ‏ایم و مدار زندگى ما و محور تمام کارهاى ما شده ‏اند.

 ما معبودهایى داریم که حرکت‏ها و حالت‏هاى ما را کم و زیاد مى‏ کنند و در ما اثر مى ‏گذارند. به ما امید مى‏ دهند و یا ما را مى ‏ترسانند، شاد مى ‏کنند و یا اندوهگین مى ‏سازنند. خسته مى ‏کنند و یا به شور و شوق مى ‏کشانند.

 مرحله‏ ى اول، مرحله ‏ى فکر است و شناخت این معبودها. آنچه که در ما اثر مى‏ گذارد و ما را به راه مى‏ اندازد، باید اینها را مشخص کرد و نوشت. پول، عنوان، زیبایى ‏ها، قدرت‏ها، تشویق‏ها و تهدیدها و هزار عامل دیگر در ما مؤثر هستند.

 اینها را جمع مى ‏کنیم سپس تنظیم مى‏ کنیم و دسته‏ بندى مى ‏نماییم که این همه بت و این همه معبود چند دسته هستند...

 با فکر و ارزیابى ما، اینها مشخص مى‏ شوند و شناسایى مى ‏گردند که چه مى‏ دهند و چه مى ‏گیرند و چه سود مى ‏رسانند و چه کم مى ‏کنند.

منبع: آیه های سبز، ص 147 (استاد صفایی)


کلیدواژه ها:

سومین همایش دان آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهد

به یاری خدا، با همکار بچه ها و مسؤولین همایش سوم دانش آموختگان و جشن فارغ التحصیلی ورودی ها 90 هم برگزار شد. دوست داریم نظرات شما رو در باره ی این برنامه بدونیم. بسم الله...


بعد از سلام که نام و یاد خداست،

و بعد از عرض تسلیت به مناسبت وفات حضرت فاطمه معصومه(ع) به محضر حضرت شمس الشموس؛ سلطان غریب طوس،

به نوبه‌ی خود و به عنوان کسی که از چند هفته پیش و به طور بارزتر در هفته و روزهای اخیر شاهد تلاش‌های مسؤولان برگزاری سومین مجمع دانش‌آموختگان بودم، صمیمانه از ایشان تشکر می‌کنم.

چه خوب که دیدارها تازه شد و البته جای بسیاری از دوستان -که نمی‌توانم در اینجا از همه شان نام ببرم- خالی بود. از جمله خانم اعظم ساده که بارها تلاش کردم با ایشان تماس بگیرم و موفق نبودم، اما با شنیدن خبر برگزاری مجمع، به امید دیدنش در مجمع بودم. بسیار متأسفم که بسی از درگذشت مادر شهید پرورش می‌گذرد، اما مطلع نبودم تا تسلیتش بگویم.

از خداوند متعال، علو درجات و همنشینی با فاطمتین(علیهما السلام) را برای همه‌ی مادرانی که از دستشان داده‌ایم؛ و سلامتی و طول عمر پر برکت را برای تمام مادرانی که با تربیت فرزندان صالح، راه مادران شهدا را پی گرفته‌اند، مسألت دارم.


کلیدواژه ها: پیام تسلیت(7)،

یک روز صبح با صداى استارت ماشینى از خواب بیدار شدم. استارت مداوم بود و جرقه‏ها زیاد و مایع قابل احتراق؛ اما با این وصف حرکتى نبود و پیشرفتى نبود.
من به یاد جرقه‏هایى افتادم که در زندگى خودم مدام سر مى‏کشیدند. و به یاد استعدادهایى افتادم که قابل سوختن بودند. و به یاد رکود و توقفى افتادم که با این همه جرقه و استعداد گریبان‏گیرم بوده است.

در این فکر رفتم که ببینم نقص از کجاست که شنیدم راننده مى‏گوید باید هلش داد. هوا برداشته است. و همین جواب من بود.

هنگامى که هواها وجود مرا در بر مى‏گیرند و دلم را هوا بر مى‏دارد، دیگر جرقه‏ها برایم کارى نمى‏کنند و اگر مى‏خواهم به راه بیافتم باید هلم بدهند و ضربه‏ام بزنند و راهم بیندازند تا آن همه استعداد راکد نماند.


منبع: مسؤولیت و سازندگى، ج 1، ص . 109 (ع ص)


کلیدواژه ها:

استادى داشتم که درس‏هایش را در ضمن داستان‏ها و افسانه ‏ها مى‏گفت: که محصلى بود زیرک و متحرک و بى‏آرام. درسش را تمام کرده بود و مى‏ خواست برگردد و بار مسؤولیتش را به مقصد برساند، که تشنه‏ ها و محتاج‏ها و نیازمندها را دیده بود و نمى‏ توانست در حجره بنشیند و یا در غرفه‏ اى خود را محبوس کند. بارش را بست و براى خداحافظى پیش استادش رفت. استاد اجازه‏ اش نداد و گفت: باش. درست است که حرف‏ها را مى‏ دانى اما هنوز روش‏ها را نیاموخته‏ اى، اما او گوشش بدهکار نبود و آتش مسؤولیت آرامش نمى‏گذاشت. راه افتاد. پیاده مى‏آمد... در سر راه به روستایى رسید. در روستا، ملایى بود زیرک و کارکشته و مرید باز. او در مسجد خانه گرفت که مسجد براى آواره‏ ها پناه‏گاه خوبى بود. براى نماز در مسجد جمع شدند و نماز شام را گذاشتند. او مى‏دید که ملا نمازش را غلط مى‏خواند. خوب دقت کرد دید اصلاً هیچ نمى‏ داند، نه وقف را، نه وصل و قطع را، نه ادغام حروف یرملون را... اصلاً از علم تجوید و قرائت بویى نبرده است. سرش سوت کشید... بعد از نماز دید که ملا بر منبر نشست و به وعظ و خطابه مشغول شد، آن هم چه وعظى و چه خطابه‏ اى! دیگر طاقت نیاورد و دادش درآمد که بیا پایین! این چه وضعیه؟! مگر مجبورى که بى‏سواد، مردم را ضایع کنى؟ بیا پایین!

 غوغایى به پا شد؛ مردم منتظر آخر صحنه بودند. ملاى زیرک در میان آن همه غوغا و فریاد، آرام آرام سرش را تکان داد و با خود گفت: صدق رسول اللَّه! صدق رسول اللَّه! در برابر این فیلم؛ حتى طلبه‏ ى مسؤول که طاقتش را باخته بود، مسحور شد که این دیگر یعنى چه؟ صدق رسول اللَّه چیست؟ هنگامى که همه تشنه شدند و ساکت شدند، ملا توضیح داد که دیروز از این ده و مردم خسته شده بودم. مى‏خواستم بگذارم و بروم، اما با خودم فکر مى‏ کردم که آیا صحیح است؟ آرام آرام از فضاى ده بیرون رفتم و بالاى آن کوه رسیدم و آن جا نشستم با خستگى‏ ها خوابم برد. در خواب دیدم مردى بزرگ، جلیل القدر سوار بر اسبى سفید از پایین کوه مى‏تاخت. به حدود من که رسید، ایستاد و به من نگاهى کرد. من از آن نگاه خود را باختم، اما دیدم او با محبت به من نزدیک شد و به من گفت: مبادا که این ده را تنها بگذارى. مبادا که از میان این‏ ها بروى، به این زودى شیطانى مى‏آید که مى‏خواهد دین من را ضایع کند و ایمان مردم را به باد بدهد. تو باش، تو پاسدار ده باش! و صدق رسول اللَّه! صدق رسول اللَّه! آن شیطان همین است که مى‏بینید. اصلاً همه چیزش مثل شیطان است! اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم.

 مردم که شیطان را در خانه خدا گیر آورده بودند، امان ندادند که بگریزد. چنانش کوفتند که توانش نماند! بیچاره به یاد استاد افتاد؛ چون هنگام ضعف و در گیر و دارها، گذشته‏ ها به یاد مى‏آیند:«درست است که حرف‏ها را مى‏دانى، اما هنوز روش‏ها را نیاموخته‏ اى». پیش استاد بازگشت و مدتى ماند و راه‏ ها را شناخت. استاد به او اجازه داد که برود، اما او تقاضا کرد، چندى بمانم. استاد گفت: حالا مى‏توانى بروى. برو. مگر مسؤولیت را فراموش کرده ‏اى؟ اما او هنوز کتک‏ها را فراموش نکرده بود.

 در هر حال آمد و براى این‏ که خودش را بشناسد به همان ده آمد. این بار پشت سر ملا ایستاد و با او نماز خواند و مدافع او شد. اگر مسأله‏اى پیش مى‏آمد که ملا به زحمت مى‏افتاد، او کمک مى‏کرد و مسائل را جواب مى‏داد. ملا که مى‏دید مریدى دلسوز همراه دارد او را به خود نزدیک کرد. اگر از ده‏ هاى اطراف سراغ ملا مى ‏آمدند. ملا او را مى‏فرستاد. رفته رفته ملا خودش را شناخت و دید منبر کسر شأن اوست. به محراب قناعت کرد و منبر را به او واگذاشت. راستى که راه‏ها را شناخته بود و پست‏ها را بدست آورده بود و ملا را خلع سلاح کرده بود، اما هنوز یک مسأله باقى بود و یک حساب تصفیه نشده بود. یک شب که ملا در کنار منبر نشسته بود و او را بالاى منبر فرستاده بود، او سخن را به معاد و حشر و نشر کشاند و اشک‏ها را از چشم‏ها بیرون ریخت و دل‏ها را به لرزه آورد و دل‏ها را در راه گلو انداخت.

 آن گاه گفت: یک بشارت مى‏دهم. من امروز که به فکر قبر و عذاب افتاده بودم، سخت بیچاره شدم. در خواب دیدم که قیامت به پا شده و عذاب‏ها آماده گردیده و مردم در چه وضعى هستند. کسى، کسى را نمى‏شناسد و هر کس از برادرش و مادرش و فرزندش فرارى است. هر کس از دوستش مى‏گریزد. هر کس سراغ پناه‏ گاهى است. من به یاد رسول اللَّه افتادم. خودم را به او رساندم و گریه کردم. حضرت به من فرمودند. آیا از فلانى - ملاى ده - امانى دارى؟ هر کس یک مو از او همراه داشته باشد در امان است!  این بگفت و از ملا تقاضا کرد که مرا امانى بده! ملا که خود را شناخته بود، دستى به صورتش کشید و امانى به او داد! او هم امان را گرفت و بوسید و مردم را تحریک کرد که امانى بگیرند!

 از اطراف تقاضا شروع شد. با کمبود عرضه، وضع بدى پیش آمد. در میان هجوم جمعیت دیگر مهلت نمى‏دادند که ملا امانى بدهد، خودشان امان‏ها را از سر و صورت ملا مى‏گرفتند. چیزى نگذشت که ملا اَمرَد و بى‏مو شد، اما او ول‏ کن نبود و مردم را به یاد ظلم‏ها و ستم‏ها و آب دزدیدن‏ ها و تجاوزها مى‏انداخت و زن‏ها را با غیبت کردن‏ها و دروغ‏هایشان تحریک مى‏کرد. ملا در زیر دست و پاها، خونین و بى‏ رمق افتاده بود که از لاى جمعیت چشمش به بالاى منبر افتاد و با ناله پرسید: آخر تو چه وقت این خواب را دیدى؟ لعنت بر این خواب! او با نگاهى پر معنا جوابش داد: تو چه وقت آن خواب را دیده بودى؟ لعنت بر آن خواب!


منبع : آیه های سبز ص24 (ع ص)


کلیدواژه ها:
<   1   2   3   >  
درباره ی وبلاگ
رضویّون -  دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهد

کانون دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهد، در سال 1389 تأسیس گردید. این وبلاگ وابسته به این کانون، و محلی است برای هم افزایی فعالیت ها و ایده های قرآنی. ان شاء الله بتوانیم قدمی مؤثر در راه ترویج «انس با قرآن کریم» برداریم.

رضویون در آپارات

ثبت نام نویسندگی وبلاگ رضویّون

حقیقت این است که ما هنوز خیلی از قرآن دوریم...

کد نمادِ ما
ذکر امروز
دانشکده ها
دانشگاه علوم و معارف قرآن کریم

قرآن و زندگی - وبلاگ شخصی استاد عظیم پور

انجمن علمی دانشجویی دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهد

دانشجویان دانشکده علوم قرآنی شاهرود

فاطر - بسیج دانشجویی دانشکده علوم و فنون قرآن تهران

ویژه ها
دفتر حفظ و نشر آثار امام خامنه ای
بیان معنوی - دفتر نشر آثار و اندیشه های حجة الاسلام علیرضا پناهیان
مسجد نما
مدرسه نما
جامع الاحادیث
پایگاه اطلاعرسانی مداح اهل بیت (ع) حسن نجف زاده
اسلام کوئست
مؤسسه فرهنگی بیان هدایت نور
طرحی برای فردا
روشنگری
آمار بازدید
بازدید امروز: 118
بازدید دیروز: 263
کل بازدیدها: 2232273
موسیقی وبلاگ
ایران رمان

ابزار هدایت به بالای صفحه